نامه چهارصد و پانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 23:40
هفته گذشته رفتم تهران برای عاشورا و امام حسین . رفتم که به آرامش برسم . خیلی نیاز داشتم و هنوز هم دنبال یه آرامشم . شیر دادم و شد یه نذری در حد توانم . یا تو هییت بودم و کنار دسته یا تو خونه و کنار دخمل . جایی نرفتم و حتی دلم نمیخواستم کسی رو ببینم و تنها کسانی رو دیدم که همیشه میدیدم . رفتن سخت بود...
نامه چهارصد و یازدهم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:10
روزهای پاییز شمال همونطور که همیشه گفتم خیلی به سرعت میان و یهو سرما میشه اونم سرمایی که بیشتر شبیه سرمای زمستونه تا پاییز . روزها با اینکه گاهی هوا صافه و دم داره که اونم از خاصیت شمال بودن هست ولی به هرحال خیلی از روزهای این روزها کاملا خنک هست . چند روزه که ابریه و بارونی هست و دیشب دوباره انقدر ...
نامه چهارصد و دوازدهم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:10
پاییز که میاد کار من برعکس میشه . ملت همه تو بهار هی خوابشون میگیره من تو پاییز . ولی امروز به یه نتیجه ایی جدید رسیدم و اون اینکه دخترکمون از یه بابت خیلی مهم به من رفته و اون اینکه من اگه ساعت 6 غروب هم بخوابم باز صبح زود خیلی برام سخته بیدار بشم . درواقع بیدار شدن صبح هام خیلی ربطی نداره به ساعت ...
نامه چهارصد و دهم
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 18:26
یه سلام پاییزی خوشگل به همه کسایی که پاییز و دوست دارن . بیاین ادامه مطلب یه عالمه یادداشت هست .
نامه چهارصدم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
بعد از چندین سال نوشتن این وبلاگ اولین کامنت از سوی یک ناشناس برای من اومد که حتی نتونستم منظور اصلیشو متوجه بشم چه برسه به این بخوام در موردش حرف بزنم . بگذریم ....جالب بود برام که کسی با یکبار و دوبار خوندن این وبلاگ منو قضاوت کرد . روزهای تابستان امسال بیشتر شبیه پاییز شده برای ما . پر از باران و...
نامه چهارصد و چهارم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
یه چایی خریده که گیاهیه و واسه لاغریه . منم گاهی میخورم اونم گاهی که مبادا سهمش کم بشه از لاغری و خدایی نکرده ما بشیم مدیون ایشون . البته خداییش حساب کنیم به حساب کتاب اون ما خیلی حالا حالاها مدیون ایشون هستیم . شوهرم و میگم ها . حالا این چایی لاغری بد هم نیست . البته هنوز مطمین نیستم از استرس این چ...
نامه چهارصد و پنجم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
تابستان در شمال به گرم ترین روزهای خودش رسیده و رسما عین سونا شده بیرون رفتن . دانشگاه ترم تابستان مسخره بود . هیچی نفهمیدم که هیچ حالا باید یه عالمه درس هم بخونیم واسه امتحان اونم با وجود بعضی استادهایی که بینهایت درک پایینی دارن . رنگ موهام بلوند شده بود و حالا داشت اون رنگ خوبشو از دست میداد اونم...
نامه چهارصد و هفتم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
این روزها انقدر آدم خبر بد میشنوه که انگار یه جورایی لمس شده دیگه . به هر حال انگار هر روز آدم قراره قوی تر بشه . از امروز امتحان های ترم تابستانه من شروع شد . دیشب نزدیک های صبح من یهو از صورت درد بیدار شدم . تا حالا صورتتون درد گرفته آیا . یعنی فک پایین و تمام دهان من درد میکرد . نمیدونم چی شد خوب...
نامه چهارصد و هشتم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
امروز باز هم امتحان بود و ادامه مطلب در زیر ........
نامه چهارصد و نهم
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:24
نزدیک چهل سالگی که میشی نمیدونی دقیقا باید خوشحال باشی یا ناراحت .... ولی من فکر میکنم چهل سالگی دقیقا سنی است که دیگه هیچ کس نمیتونه بگه بچه بود ، هیچ کس نمیتونه بگه تجربه نداشت ، هیچ کس نمیتونه انگشت اشاره رو به طرفت بگیره که تو نفهمیدی ... شایدم اگه خیلی با عرضه باشی بشه یه مرحله از زندگیت که بزر...