نامه چهارصد و پانزدهم

خرید بک لینک
هفته گذشته رفتم تهران برای عاشورا و امام حسین . رفتم که به آرامش برسم . خیلی نیاز داشتم و هنوز هم

دنبال یه آرامشم . شیر دادم و شد یه نذری در حد توانم . یا تو هییت بودم و کنار دسته یا تو خونه و کنار دخمل .

جایی نرفتم و حتی دلم نمیخواستم کسی رو ببینم و تنها کسانی رو دیدم که همیشه میدیدم . رفتن سخت بود

و مخصوصا تو خونمون شرایطی بود و هست که راحت نبود رفتن به تهران ولی رفتم .

برادر شوهرم همچنان اینجاست و من خیلی نگرانش هستم . پیرو همون مشکل مالی و مشکل با خانومش

هنوز مشکل حل نشده .

خواهر شوهرم بارداره و تو این روزهای پر تنش و نگرانی تنها خبر خوب بود که البته خیلی ها نگران این موضوع

هم هستن اونم بدلیل مشکل بچه اولش که انشالله مشکلی برای بچه دومش پیش نیاد و همه دوران بارداری

خوب بگذره براش . دارم فکر میکنم برای تولدش که تو بهمن ماهه یه لباس حاملگی براش بخرم کادو و باید یه

لباس خوشگل بگیرم . من از مادر شدن همه خوشحال میشم . یعنی خودم هیچ خاطره ی خوبی ندارم از

بارداریم ولی کلا به نظرم مادر شدن و حاملگی میتونه خیلی نوستالژیه خوبی باشه واسه یه زن .

برادرم هم داره یه بحران مالی خیلی بدی رو سپری میکنه و به نظر میرسه 6 ماهه دوم سال روزهای روشن

و خوبی نیست . ولی من باز دارم سعی میکنم امیدوار باشم و خوشبین . یعنی میشه ؟

رفته بودم تهران یه شب دور هم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و تقریبا 6-7 نفری بودیم از فامیل که

همه متفق القول میگفتن تو بطور خیلی خاصی برای همه دل میسوزونی . بعضی این حالت و بد میدونستن

و بعضی یه حسن میدونستن . بعضی میگفتن این حالت آدم و ضعیف میکنه و باید نسبت به خیلی چیزها و

خیلی کس ها بیتفاوت باشی و بعضی میگفتن باید آدم بتونه نسبت به بقیه واکنش عاطفی و دلسوزی داشته

باشه تا بتونه نسبت به خودش هم دلسوز بشه . بعضی ها میگفتن اگه یه مدت بی تفاوتی عاطفی رو

سپری کنی دیگه عادت میشه برات و دیگه کم کم میشی یه نفر که عین سنگ میمونه .

من به حرف ها گوش میدادم و آخر که ازم پرسیدن نظرت چیه ؟ گفتن این یه انتخاب بوده برای من و من از این

انتخابم راضی ام . انتخاب کردم که نسبت به بقیه بی تفاوت نباشم و این الگوی من بود از خدا و پیغمبرش و ...

خدا با همه بزرگیش و بی نیازیش نمیتونه هرگز نیبت به بنده هاش بیتفاوت باشه . این یه اصل از طرف

خداست .

درست یا غلطش پای خودم ولی این انتخاب رو دوست دارم .

این روزها تمام آدمهای دورو برم هر روز صبح منتظر یه معجزه هستن . و من برای همشون دعا میخونم تا درست

همون موقعی که باید معجزه رخ بده .

من معتقدم خدا درست لحظه آخر میاد نزدیک تر و نزدیک تر .

هوا یه روز گرم و یه روز سرده . معلوم نیست چه خبره . شبها کاملا خنکه .

فردا قراره خورشت بادمجان درست کنم و خانواده شوهرم هم میان از ییلاق .

مادرم اینجاست ، شمال .

دلم میخواد دخترک زودتر سازشو شروع کنه . باید سنتور بزنه و باید سنتور بخریم . پدر شوهرم گفته به خودش

که براش میخره . کاشکی زودتر بخره . البته وظیفه ایی نداره ولی چون به دخترک گفته احتمالش زیاده که بخره.

امیدوارم این روزهای تلخ و خاکستری زودتر بگذره . دلم بدجور شور میزنه .

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:40

صفحه بندی