دنبال یه آرامشم . شیر دادم و شد یه نذری در حد توانم . یا تو هییت بودم و کنار دسته یا تو خونه و کنار دخمل .
جایی نرفتم و حتی دلم نمیخواستم کسی رو ببینم و تنها کسانی رو دیدم که همیشه میدیدم . رفتن سخت بود
و مخصوصا تو خونمون شرایطی بود و هست که راحت نبود رفتن به تهران ولی رفتم .
برادر شوهرم همچنان اینجاست و من خیلی نگرانش هستم . پیرو همون مشکل مالی و مشکل با خانومش
هنوز مشکل حل نشده .
خواهر شوهرم بارداره و تو این روزهای پر تنش و نگرانی تنها خبر خوب بود که البته خیلی ها نگران این موضوع
هم هستن اونم بدلیل مشکل بچه اولش که انشالله مشکلی برای بچه دومش پیش نیاد و همه دوران بارداری
خوب بگذره براش . دارم فکر میکنم برای تولدش که تو بهمن ماهه یه لباس حاملگی براش بخرم کادو و باید یه
لباس خوشگل بگیرم . من از مادر شدن همه خوشحال میشم . یعنی خودم هیچ خاطره ی خوبی ندارم از
بارداریم ولی کلا به نظرم مادر شدن و حاملگی میتونه خیلی نوستالژیه خوبی باشه واسه یه زن .
برادرم هم داره یه بحران مالی خیلی بدی رو سپری میکنه و به نظر میرسه 6 ماهه دوم سال روزهای روشن
و خوبی نیست . ولی من باز دارم سعی میکنم امیدوار باشم و خوشبین . یعنی میشه ؟
رفته بودم تهران یه شب دور هم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و تقریبا 6-7 نفری بودیم از فامیل که
همه متفق القول میگفتن تو بطور خیلی خاصی برای همه دل میسوزونی . بعضی این حالت و بد میدونستن
و بعضی یه حسن میدونستن . بعضی میگفتن این حالت آدم و ضعیف میکنه و باید نسبت به خیلی چیزها و
خیلی کس ها بیتفاوت باشی و بعضی میگفتن باید آدم بتونه نسبت به بقیه واکنش عاطفی و دلسوزی داشته
باشه تا بتونه نسبت به خودش هم دلسوز بشه . بعضی ها میگفتن اگه یه مدت بی تفاوتی عاطفی رو
سپری کنی دیگه عادت میشه برات و دیگه کم کم میشی یه نفر که عین سنگ میمونه .
من به حرف ها گوش میدادم و آخر که ازم پرسیدن نظرت چیه ؟ گفتن این یه انتخاب بوده برای من و من از این
انتخابم راضی ام . انتخاب کردم که نسبت به بقیه بی تفاوت نباشم و این الگوی من بود از خدا و پیغمبرش و ...
خدا با همه بزرگیش و بی نیازیش نمیتونه هرگز نیبت به بنده هاش بیتفاوت باشه . این یه اصل از طرف
خداست .
درست یا غلطش پای خودم ولی این انتخاب رو دوست دارم .
این روزها تمام آدمهای دورو برم هر روز صبح منتظر یه معجزه هستن . و من برای همشون دعا میخونم تا درست
همون موقعی که باید معجزه رخ بده .
من معتقدم خدا درست لحظه آخر میاد نزدیک تر و نزدیک تر .
هوا یه روز گرم و یه روز سرده . معلوم نیست چه خبره . شبها کاملا خنکه .
فردا قراره خورشت بادمجان درست کنم و خانواده شوهرم هم میان از ییلاق .
مادرم اینجاست ، شمال .
دلم میخواد دخترک زودتر سازشو شروع کنه . باید سنتور بزنه و باید سنتور بخریم . پدر شوهرم گفته به خودش
که براش میخره . کاشکی زودتر بخره . البته وظیفه ایی نداره ولی چون به دخترک گفته احتمالش زیاده که بخره.
امیدوارم این روزهای تلخ و خاکستری زودتر بگذره . دلم بدجور شور میزنه .
فصل تنهایی...ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148