۱ آبان

هوا همچنان خرابه.گاهس بارون گاهی ابر گاهی آفتاب .

یه زمانی وقتی میگفت درست میشه با خودم میگفتم قطعا یه چیزی میدونه و درست میشه ،ولی الان دیگه کوچکترین اعتمادی ندارم به حرفهاش . دقیقا میدونم در چه وضعیتی هستیم و تو چه دردسری افتادیم .میدونم که خودش هم ترسیده ،میدونم که تقریبا خودش هم ناامیده ، میدونم که کاری ازش برنمیاد .

فقط تنها چیزی که نمیدونم اینه که واقعا چه سرنوشتی در انتظار من و دخترک هست ؟دخترکی که بخاطر سن کمش نمیتونه درک کنه وضعیت واقعا چیه . تنها انتظار و انتظار و انتظار کاریه که میتونم بکنم و بس .

هنوز پایینی ها نیومدن و من هرلحظه منتظرم صدای درب پایین و بشنوم که خبر از اومدنشون میده.

خواب دیدم این خونه رو خالی کردیم و مونا اومده جای ما و من بلند بلند میگفتم خدا لعنتت کنه برای بار دوم خونتو روی زندگیه آرزوهای من ساختی ،خدا لعنتت کنه .

امروز متوجه شدم دقیقا اون روزهایی که از صبح زود شوهرم از خونه میزد بیرون و آروم و قرار نداشت و توی خونه بند نمیشد یعنی چی؟امروز برای چندمین بار من هم شبیه اون متوجه شدم جایی بند نمیشم حتی توی خونه ی خودم . ساعتها دنبال بهانه میگردم که تو شهر و خیابون بچرخم ،انگار که با این کار اضطرابم کم میشود .

رفتم ملاقات ولی چه فایده . من در مقابلم مردی را میبینم که نه تنها کاری ازش برنمیاد بلکه دچار یک امیدواری احمقانه شده .از امیدواری هایش برای دادگاه های تجدید نظر گرفته تا امید به اون دوست هم بندیش حمیدرضا تا حرفهای احمقانه ایی که میزند و حتی انقدر جرات ندارد لابلای حرفهایش یک کلمه اعتراف کند تو بد دردسری افتاده.

فردین شکایت تاخیر تادیه کرده و من بیشتر از حد حتی خود همسرم از اینکه این حجم از پول باید بدیم بهش عصبانی ام . پولی که میتوانست زندگی مارو زیرو رو کند . عصبانی ام از عزتی که چطور سر باقری ،سر فردین و هزار چیز دیگه گول زد همسرم رو که ازش پول بگیره . و باورم نمیشه هر روز چطور با این حجم خشم کنار میایم .

۳ آبان

دیشب اومدم خونه ی مامانم چون دخترک از اونجا حدود ۳ دقیقه تو راهه تا برسه مدرسه و وقت هایی که خیلی خسته هستم شبها میام خونه ی مامانم .صبح دخترک و بردم مدرسه و رفتم خونه ی خودم و حمام کردم . یه غم سنگین تو سینه ام هست . غمگین ولی کاری ازم برنمیاد.

ظهر رفتم خونه ی مامانم و بعدش رفتم دنبال دخترک و ماشین mvm ۳۱۳ رو که فروختیم به سید رو دیدم. اومده بود دنبال اون دوست شوهرم که ببرتش .آزاد شده انگار. و من چقدر انتظار همچین روزی رو برای خودمون میکشم .ماشین و که دیدم خیلی چیزها مرور شد برام و باز به خودم اومدم . سکوت و سکوت و سکوت کاریه که من تو این شرایط،میکنم .

اومدم خونه ی مامانم و ساعت ۴ دخترک که با دوستهاش قرار گذاشته بودن برن کافه ،مادرها اجازه داده بودن و منم اجازه دادم .اومدم لنگر و درست جایی نشستم که مشرف باشم به بچه ها . به دخترک هم گفتم اجازه میدم چون میخوام تجربه اش رو داشته باشی ولی خودم هم میام .خیلی خوشحال شد .

دوست شوهرم با سید هستن ،قراره برن سمت آستارا .گفته کمکمون میکنه برای پول ،نمیدونم چقدر راسته چقدر دروغ ولی دارم سعی میکنم امیدواری الکی ندم به خودم .

درمورد مرخصی با خزایی حرف زدم ،یکی و بهم معرفی کرد ،با اونم حرف زدم ، امروز بهم زنگ زد دوباره یارو که اسمش کرد هست و گفت فعلا صبر کن ،خیلی دارن سخت میگیرن ، گفتم تا کی صبر کنم ؟گفت فعلا تا شنبه صبر کن بعد بهم زنگ بزن تا پیگیری کنم .توکل به خدا .مگه کاری هم ازم برمیاد جز صبر کردن ؟هرشب میخوابم دعا میکنم فرداش بیاد ،کاش اون فردا زودتر برسه .

۴ آبان

دوست شوهرم(حمیدرضا ) و سید رفتن و رسیدن آستارا ولی تا همین الان هیچ خبری از پول نیست ،من شماره ی شبا دادم و شماره کارت ولی اصلا خبری نیست . سید با من در تماسه و معتقده یارو یه بازیگره خیلی بیماره ، جالبه که منو یاد راد میندازه ، حتی مدل حرف زدنش هم همینطور .

یاد اون زمانی افتادم که شوهرم رفت اصفهان به امید حل شدن مشکل با سنگ ، یاد روزی افتادم که اشکان گفت داره میاد ، یاد روزهای زیادی افتادم که یهو یه جرقه افتاد از نور ولی خبری نشد. و ما چقدر روزهای مشابه دیدیم .چرا عاقل نمیشیم.؟

غروب سید تنها شد و زنگ زد بهم و گفت این اصلا شکل این رقم هایی که داره میگه نیست ،گفت اصلا ماشینی درکار نیست ،گفت این آدم حتی پول نداره بره یه دست لباس بخره ، گفت این فقط به نظرم یه پادو هست و بس ،یه آدم که رخ شده ،همین .

سید بهش گفته چرا الکی به خشایار امید دادی ؟گفته مالم و نمیدن .ولی سید معتقده اصلا مالی در کار نیست ،اون دختری که ازش حرف میزنه حتی بهش زنگ نزده ، حتی نرفته ببینتش ، انگار همه چی عین فیلم میمونه .سید گفت من ۵ تومن تا حالا خرج کردم ولی تا فردا ظهر صبر میکنم که اونم بخاطر خشایاره ولی بعدش همه چی معلوم میشه .

۵ آبان

همه چی پوچ بود .

بارها با خودم فکر میکنم ، انگار هیچ وقت با تو در آرامش نبودم ، حتی روزهایی که فکر میکردی همه چی روبراهه.

میخوام بدونم وجدانت راحته ؟

۷ آبان

دیروز غروب خواهر شوهرم زنگ زد به دخترک که من شمالم و میخوام بیام خونتون برای تولدت ، گوشی و گرفتم گفتم دخترک فردا دوتا امتحان داره و انشالله یه زمان دیگه . سعی کردم در مودب ترین حالت ممکن صحبت کنم . ولی نخواستم بیان چون هم باید میفهمید که این بچه مادر داره و به مادرش زنگ بزنه ، دوما دوماه از تولدش گذشته و تو این دوماه بارها اومده شمال ،اگر هدف تولد دخترک بود میتونست زمان های قبل بیاد ، سوما بسه دیگه ،بعد از ۱۳ سال هنوزم میخواد نقش پاسبان زندگی منو بازی کنه ،هنوزم میخواد موش بیاره ببره .

بعدش بهش پیام دادم که حمل بر بی ادبی نباشه و بخاطر درس دخترک ولی اصلا جواب نداد .

با اینکه میدونم آثار این طوفان قطعا به من هم میرسه ولی باز هم به جون خریدم .

شنیدم فردا پایینی ها دارن میان و از همین الان تن لرزه هاش برام شروع شده .

هوا حسابی بارون و طوفان هست .

فردا قراره برم پیش دادستان و رییس قوه قضاییه .نمیدونم کار درستی هست یا نه ولی میرم .

** هرکسی قیافه ی منو تو این ۵ ماه دید و باهام حرف زد چه کسایی که تو روم گفتن چه کسایی که پشت سرم گفتن متوجه شدن که تو تمام این مدت به دوتا چیز فقط فکر کردم ، اول دخترک ،دوم آزادی شوهرم . تنها چیزی که بهش فکر نکردم خودم بود ، رنگ سفید موهام ، روزهایی که از خستگی میخواستم بیهوش بشم ولی حتی دلم نخواست برم ماساژ ، روزهایی که دلم میخواست حتی نیم ساعت با خودم باشم و زار بزنم حتی اینو از خودم دریغ کردم ، روزهایی که از اینهمه مسئولیت خسته بودم به خودم فکر نکردم ، ولی هرچی بیشتر قوی باشی بیشتر مورد توجه میشی ، انگار همه جذب این حالت خشونت ، قوی بودن ، یا سرسخت تر بودن میشن ، نمیخوام بیشتر از این توضیحی بنویسم فقط وقتی بعدها خودم بخونم یادم میاد برای چی نوشتم . اینکه همه دندون تیز کنن برام خسته ام کرده ولی الان وقت ندارم حتی بهش فکر کنم .**

۸ آبان

امروز طی برنامه ی قبلی رفتم داسرا .بعد از اینکه دخترک و رسوندم رفتم اونجا. مختصر شرح امروز : دادستان و دیدم ، یه آدم که بسیار سخت و بی منطق و از اون تندروهای اساسی که حتی به خودش زحمت نمیداد فکر کنه و جواب بده. کسی که قطعا آرزومه یه روز دیگه پشت اون میز نباشه .

قاضی ناظر بر زندان و شعبه ی دوم کیفری ( آقای م) و درواقع یه پسربچه با کله ایی پراز باد که پشتش به خیلی جاها گرمه قطعا که با این سن کم حتی دادستان نمیتونه روی تصمیماتش دست بذاره ، کسی که وقتی وارد اتاقش شدم خیال کردم اشتباه اومدم یا جانشینش هست ولی درست رفته بودم ، وای به حال مردمی که زیر دست این آدمها میرن، آخه این قاضی چه تجربه ایی داره ؟چطور وکلایی که سنی ازشون گذشته میتونن هضم کنن جلوی این قاضی سرخم کنن ، بهش گفتم تاریخ درخواست منو نگاه کنید ،برای یک هفته قبله ، یعنی من مدام دست دست کردم که بیام اینجا یا نه ؟نیومدم که بگم شوهرم بیاد که گل و بلبل بشه ، اومدم بگم بیاد تا شاید مشکل به نوعی حل بشه ، قاضی منو نگاه میکرد ولی عین دیوار،انقدر که من انعکاس صدای خودمو میشنیدم ، تو انتخاب کلماتم کاملا دقت میکردم ولی در نهایت وقتی از اتاق اومدم بیرون شکستن خودم و میدیدم ، من این ایام بارها و بارها شکستن خودم و دیده بودم ،اما امروز اندازه ی تمام عمرم حالت التماس داشتم .

یه دیوانه یه سیب و ته یک چاه میندازه که صدتا عاقل نمیتونن دربیارن. درست مثل همسرم. بدون اینکه فکر کنه ،بررسی کنه ، با اینکه میدونست اینجا چقدر گند داره که هر لحظه ممکنه رو بشه درخواست داد بیاد شمال ، میلاد محمدی ، محمد خزایی و داستان های دیگه رو من تازه اینجا متوجه شدم . اینکه بخاطر حرفش گول خوردم که مدام درمورد فردین میگفت هیچ غلطی نمیتونه بکنه ،اینکه با اطمینان میگفت اعسار من در مورد فردین قبول میشه ،اینکه این خوشبینی بیمارگونه اش را همچنان داره ، منو مریض کرده .امروز بارها و بارها شکستم .

قراره چهارشنبه تو زندان شورا تشکیل بشه . خوش بین نیستم . فقط منتظرم.

پایینی ها قراربوده بیان ولی هنوز نیومدن .

ساعت ۹ شب : با این حجم غم چکار کنم؟حتی نمیتونم بخوابم ، اونم برای مردی که آخرین نفری که بهش فکر میکنه منم ..‌

۱۲ آبان

دیروز بعد از یه عالمه اصرار که مادرشوهرم کرد برای نهار بریم پایین بلاخره رفتم ،گفتم نمیام گفت ناراحت میشم ، با خودم گفتم حتما ناراحت شده از رفتارش بذار بهش فرصت بدم ولی زهی خیال باطل ، خیلی با خودم سبک سنگین کردم و گفتم شاید واقعا بازیه ولی رفتم ، دوتا قاشق غذا خوردم که شروع کرد ،با همون ترفند همیشگی که متلک میندازه و ریز ریز حرف میزنه زیر لب ، و وقتی درباره بابام گفت و توهین هاس ریز و درشت کرد شروع کردم به توضیح که باز با همون ترفندی که هرچی براش توضیح میدی باز حرف خودش و میزنه و یه ریز توهین میکنه بهت و تهمت میزنه ادامه داد و بلاخره صدام و بلند کردم و جوابش و دادم ، حتی میتونستم بزنم تو گوشش چون توهین هاش فراتر از حدی بود که حتی فکرش و میکردم حیا اجازه بده بگه ، وقتی جلوی دخترک گفت با برنامه بچه دار شدی ،کجارو داری بری بهتر از اینجا ، تو باید همون پراید و سوار میشدی ،تو نشستی زیر پای شوهرت که ماشین پراید نمیخوام ، اینکه برگشت گفت چاره ایی نداشتی جز ازدواج چون بابات پرتت میکرد از خونه بیرون ، وقتی گفت با یه عالمه بدهی اومدی زنش شدی که بدهی هاتو بده ، وقتی گف همه چی با برنامه بود و تو میدونستی دیگه مجبور شدم جوابش طوری که لیاقتش و داره بدم ، و بعد اومدیم بالا .در آخر بهش گفتم من ازتون نمیگذرم هیچ وقت .

تمام بدنم میلرزید ، سه تا ژلوفن اثر نکرد برای سردردم و طوری که ساعت ۲ نصفه صب مجبور شدم قرص میگرن بخورم و یک آرامبخش .

دیگه قطعا رسیدم خونه ی آخر و این روزها بیخود دارم دست و پا میزنم . در حالیکه انگار همه چی از قبل چیده شده .

صبح اونها خونه بودن و من قرار بود دخترک و ببرم آزمایشگاه ولی هی فکر کردم برم یا نه ، انقدر اعصابم داغونه که نمیتونم درست تصمیم بگیرم ولی در نهایت رفتیم ، و چقدر خوب که رفتیم چون اول فکر کردم بمونم تا اونها برن بیرون یا ییلاق بعد بریم ولی در نهایت ساعت ۱ مجبور شدیم بیایم خونه بی سروصدا چون اونها هنوز نرفته بودن .

الان ساعت ۳ ظهر و من همچنان منتظرم برن .با برادرشوهرم تلفنی حرف زد و چون شوهرم صبح به برادرشوهرم زنگ زده بود اینم خبرهارو داد . آنچه دلش میخواست گفت و از دید خودش طبق معمول همه چی رو تعریف کرد .

تو جمله هاش اینو شنیدم که گفت امسال آخرین سالیه که اینجان .نمیدونم پشت این حرف چه داستانی است ولی از بی عرضگیه شوهرمه که تو این سن ما تو خونه ایی زندگی میکنیم مال اونهاست و حتی اجاره نیست که خودمون صاحب اختیار خودمون باشیم .

بین حرفهاش این برام مهم بود که به برادرشوهرم میگفت سر من داد زد،و این یعنی اینکه چقدر این مسئله براش گرون تموم شده .

اما باید بفهمه حتی تو خلوت خودش که من ۶ ماه سکوت کردم و به قول اون قایم شدم نه از سر گناهکاری بلکه بخاطر حفظ حرمت ها و پیش نیومدن این برخوردها .

یه جایی خوندم نوشتم بود گاهی توضیح دادن برای بعضی ها یعنی توهین به خودت و من دیروز اینو با گوشت و پوستم لمس کردم .

جواب درخواست ها از شورای زندان اومد و با تمام درخواست ها مخالفت شد . و جالب اینجاست تو زندان ، شورا ، و مددکاری زندان تمام افراد حداقل ۴۰ سال به بالا هستن و من برام جالب بود که چطور همه تحت فرمان یک جوان نهایتا سی و خورده ایی سال هستن که موافقت اعلام کنه . یک جوان به عنوان قاضی که واقعا اگر جایی ببینی محاله فکر کنی قاضی است و سرنوشت این همه آدم زیر دستش .

۱۹ آبان

دو روز پیش باید مینوشتم ولی بلاگفا اصلا باز نمیشد که بنویسم . معتمدی رفت زندان و بهش گفت بخاطر خانومت ۶ روز مرخصی میدم بری ببینم چکار میکنی ، رفتم دم زندان نامه رو گرفتم رفتم دادگاه ولی گفتن معتمدی مرخصیه . این اتفاق مال چهارشنبه بود صبح ،بعد دیگه اومدم خونه به امید اینکه شنبه بیاد و کارها جور بشه . برادرم و خانومش نیمه شب رسیدن . تصمیم داریم حدود ۳۵ تومن پول جور کنیم که یه نیم سکه و یه ربع سکه فروختم فعلا با ۱۰۰ تومن سود و شد حدود ۱۴ میلیون . تا بقیه اش رو جور کنیم ، درمورد زمینش هم با دوستم مهتاب حرف زدم اونم با شوهرش حرف زد تا حالا شوهرم بیاد ببینیم چکار کتیم ،تصمیم داره یه قطعه رو زیر قیمت بفروشه اگر بتونه و یه مقدار پول پیش هارو بدیم .

اعسار فردین رد شد و این اصلا خوب نیست و قطعا پارتی بازی شده .

غروب دختر خاله ی شوهرم زنگ که خوابتونو دیدم که شوهرت اومده مرخصی ،انقدر این سناریوی خواب دیدن تکراری شده تو این خانواده که پوزخند زدم با خودم ، شک ندارم به داداشش خبر دادن به یه نحوی و اونم خواهرش و انداخته جلو که برو ببین چه خبره ، خلاصه که دلم میخواست بگم با چه رویی داری میپرسی؟شماها که نه تنها کاری نکردین بلکه باعث شدین ۱۷ میلیون پول بره رو هوا ، چیزی نگفتم ولی قطعا تصمیم ندارم درمورد خیلی ها همون آدم قبل باشم .

منتظر شنبه هستم و توانم دیگه به زیر صفر رسیده .

۲۰ آبان

نشستم رو مبل و به فردا و دادگاه فکر میکنم ، به حرفهای آلاله فکر میکنم ، به اینکه میگه باید نجات بدی خانواده ی سه نفرتون رو اگر میخوای کنار هم بمونین ،شواهد نشون میده روزهای زندگیمون داره میره به سمت سخت تر شدن هر روزه ، همسرم نمیتونه تصمیم درست بگیره و منم در شرایطی نیستم که بتونم مجابش کنم ، بخاطر خانواده ایی و شرایطی داره مقاومت میکنه که هیچ ارزشی نداره ، حالا به فرض که آزاد هم بشه ،میخواد چکار کنه؟کسی که تا این سن نتونسته حتی یه شغل داشته باشه که هر ۶ ماه یه دردسر بزرگ برای خودش و ما درست نکنه چطور میخواد درست تصمیم بگیره ، من هدفم رها کردنش نیست ولی میخوام کوتاه نیام ،بخاطر بچه ام ،بخاطر خودمون ،میخوام در شرایطی باشیم که هیچ اسمی از خانواده اش یا این شرایط نباشه .

میشینم و به این فکر میکنم دلم خوش بود به خونه ایی که هر لحظه ممکنه آوار بشه رو سرم ، به خونه ایی که پدرشوهرم ذره ایی براش مهم نیست که نشست کرده و ممکنه یه روزی بریزه رو سرمون ، من با این خانواده که ذره ایی درک ندارن چه کاری میتونم بکنم حز حذف کردنشون.

۲۸آبان

شنبه ۲۱ آبان رفتم دادسرا و از معتمدی نامه های خروج و گرفتم و عی پله هارو برو بالا و بیا پایین تا بلاخره موفق شدم نامه هارو تکمیل کنم و ببرم زندان ، تقریبا دو ساعتی طول کشید و حدود ۱۱ ظهر بود که اومد بیرون ،سریع اومدیم سمت خونه و تمام لباسهاشو انداختم ماشین و خودش هم رفت حمام ،باورم نمیشد که اومده ، یه حس غریب ،خودش هم تقریبا گیج بود ولی کلا آدمیه که میتونه سریع به اوضاع مسلط بشه ، درمورد زمین با شوهر مهتاب حرف زد و بعدش رفتیم دنبال دخترک و رفتیم نهار حسن رشتی و برام خیلی مهم بود اون چیزی که دوست داره بخوره ، نهار نداشتم خونه چون واقعا باور نداشتم بتونه بیاد تو اون روز ، کنار هم بودیم و شش روز مرخصی دادن ،یعنی تا جمعه صبحش .

فردا شبش به همسایمون مهناز خزایی و شوهرش گفتیم بیان پیشمون و دو شب بعدش اونها مارو دعوت کردن . همه خوشحال بودن از اومدنش ، مهناز خزایی حسابی ازم تعریف کرد و چه کسی بهتر از اون که شاهد خیلی روزهای من بود ، تمام ماجراهای این روزها رو براش گفتم،اینکه چه شبها و روزهایی به من گذشت شنید و خوند ، و نماز شکر خوندم بخاطر اومدنش .

و چهارشنبه ی همون هفته قبل از رسیدن تاریخ تمدید رفتیم پیش معتمدی و پول پیش کیا رو واریز کردیم و قاضی خوشحال شد از اینکه ما به قولمون عمل کردیم ، حالا منتظریم تا زمین کارش انجام بشه ، قاضی بعد از اون ۶ روز ۱۰ روز دیگه مرخصی داد و بعدش رای کار باید بشه.اوضاع فعلا این شکلی داره میره جلو و من دارم صبوری میکنم و ذکر میگم .

با برادرش رفت ییلاق و با خانواده اش که تهران هستند حرف زد ولی اونها هنوز نیومدن شمال و آخر هفته برادرم و خانومش اومدن شمال .

نذر کردم اگر زمین تو این هفته فروش بره به مبلغ ۳ میلیون یک زندانی آزاد کنیم چون همسرم میگه هستند زندانی هایی که مبلغ بدهیشون کم است .