نتیجه ایی جدید رسیدم و اون اینکه دخترکمون از یه بابت خیلی مهم به من رفته و اون اینکه من اگه ساعت 6
غروب هم بخوابم باز صبح زود خیلی برام سخته بیدار بشم . درواقع بیدار شدن صبح هام خیلی ربطی نداره به
ساعت خوابیدن شبم . خلاصه دیدیم دخترک هم همینطوره و با اینکه شب ها زود میخوابه ولی صبح زود به
سختی بیدار میشه . فکر کنم این یه مکانیزم بدنی هست که خیلی هم ارثی هست . به هرحال صبح ها اولش
سخت بیدار میشه ولی خوب خوب بیدار میشه . منم سعی میکنم صبحانههای متفاوت بهش بدم و شاد ب
بفرستمش مدرسه . مخصوصا تو این روزها که خودم به هیچ وجه شاد نیستم . بارندگی ها قطع شده و با
اینکه بارون حال منو خیلی خوب میکنه ولی چون ماشین نداریم و بارندگی بشه کارمون سخت میشه در
نتیجه بهتره که بارون نیاد .
چای سبز همچنان میخورم و وزنی زیاد نکردم خدارو شکر . شبها انقدر کابووس میبینم که اغلب تا نصف روز
همچنان یادمه کابووس هارو . دیشب خواب دیدم یه هواپیما تو آسمونه و هی چرخید و چرخید و یهو اومد تو
خونه ما سقوط کرد . حالا تو خواب هی دارم میدوم اینور اونور و دخترک بغل کردم و میخوام فرار کنم .
خلاصه این یه نمونه از خواب های وحشتناک منه تو شبها و ببینید وقتی صبح بیدار میشم چه حال مزخرفی
دارم .
مادرم رفت تهران و بعدشم امروز رفتن ارومیه خونه دختر خاله اش .
پسرخاله همسر و خانومش هم که باز دوباره بحثشون شده و البته هنوز ما دخالتی نکردیم مثل دفعات قبل
که ازمون میخواستن بریم پادرمیانی .
از خواب که بیدار شدم یادم افتاد دخترک بهم گفته بود سالاد الویه هوس کرده و منم تند تند براش درست کردم
و از خواب که بیدار شد خیلی خوشحال شد . نهار هم براش عدس پلو درست کردم و خیلی خوشحال شد .
لذت میبرم که شادش میکنم . اصلا این روزگار انگار همه زندگی من شده شاد کردن دخترکمون .
دلم پر از غصه است . انقدر که حتی نمیتونم چهارتا قطره اشک بریزم . خوبه که آدم بتونه بعضی وقت ها گریه
کنه . خوبه که آدم بتونه خودش و خالی کنه . خوبه که آدم بتونه سبک بشه .
دلم میخواد یه خبر خوب برسه . سخت نیاز دارم به خبر خوب . به یه معجزه . به یه تغییر خوب .
انقدر پرم که نمیتونم حتی یه لحظه تمرکز کنم . نمیتونم حتی یه لحظه آروم باشم .
مشکل برادر شوهرم هم ذهنم و خیلی درگیر کرده و دلم میخواد زودتر حل بشه و خبر خوب برسه . اصولا من
وقتی یکی مشکلش حل میشه و یا یه گره ایی از باز میشه یه انرژی خوب میگیرم . الان منتظر همون خبر خوب
هستم . یه خبر از یه جا که دلم و خوش کنه .
هروقت خیلی پرم دستم مدام تو رنگ میره . این روزها هم مدام دنبال رنگ کردنم . این آرومم میکنه .
معلم پارسال دخترک امسال معاون یه مدرسه دیگه شده و همش با خودم فکر میکنم کاش برای ثبت نامش
بیشتر فکر کرده بودم . اینم بخاطر عجله بیش از حد شوهرم بود چون انقدر رو مخ میرفت که نمیتونستی یه
فکر اساسی کنی . از طرفی هم مدرسه ایی که الان میره و پیش دبستانیش و رفت آشنای خاله شوهرم
بود و خیلی برنامه این آشنایی مهم بود برامون .
ولی نمیدونم چرا همش نگران پیدا کردن دوست تو مدرسه از طرف دخترکمون هستم . این برام تو الویت خاصه
و اینکه تو مدرسه شاد باشه برام خیلی مهمه .
عاشورا تو محرم میخوام برم تهران و خیلی دوست دارم برم چون واقعا نیاز دارم به اون فضای محرم . چون اینجا
واقعا خبری نیست از عاشورا و اون فضا .
دلتون شاد باشه و حاجت هاتون روا .
فصل تنهایی...ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185