شبیه سرمای زمستونه تا پاییز . روزها با اینکه گاهی هوا صافه و دم داره که اونم از خاصیت شمال بودن هست
ولی به هرحال خیلی از روزهای این روزها کاملا خنک هست .
چند روزه که ابریه و بارونی هست و دیشب دوباره انقدر باد و بارون بود که برق قطع شد که اونم میگن خود اداره
برق قطع میکنه که آتش سوزی کابل ها پیش نیاد .
امروز صبح دخترک نازنین ما رفت مدرسه و دومین روز مدرسه اش را خاطره کرد . من تمام روز در گوشه ایی از
ذهنم مدام بهش فکر میکردم که الان تو مدرسه اوضاع چطوره . ولی اتفاق خوبی که تو همون روز اول متوجه
شدم این بود که برخلاف دوران پیش دبستانی که دخترکموم خیلی نمیتونست با بقیه بچه ها ارتباط برقرار کنه
ولی امسال تونسته دوستان خوبی برای خودش پیدا کنه و ارتباطش خوب پیش میره . این موضوع برام خیلی
مهم بود . امیدوارم همه چی همینطور پیش بره تا آخر .
امروز برای اولین بار به طور جدی من و دخترک نشستیم و با هم مشق نوشتیم . یعنی اون مینوشت و من نگاه
میکردم و البته این همراهی با چاشنی تشویق هم همراهش شد . براش خیلی جذابیت داشت مشق نوشتن
که اونم امیدوارم تا آخر سال تحصیلی همینطور باشه . کلا من خیلی نگران مشق و تکالیف و درس خوندنش
هستم . البته خیلی ها به من میگن انقدر نگران نباش چون به هرحال خودش راه میوفته و بیسواد نمیمونه .
ولی چه کنم ؟ مادرم دیگه . اونم خیلی مادر حساسی .
الان که نشستم دارم مینویسم یه نموره سردم هم هست . البته امشب دخترک و حموم کردم و خودم هم
حموم کردم و با اینکه اغلب موهامو خشک نمیکنم ولی انقدر سردم بود که بلافاصله موهام و سشوار کشیدم
که یهو مریض نشم .
فردا میخوام دخترک و راهی مدرسه کردم اگه بشه یه کم بیشتر بخوابم . این روزها بدخوابی های من به نقطه
اوج خودش رسیده و دیگه داره در حد لالیگا من و اذیت میکنه . یعنی در این حد که انقدر بیدار میشم نصفه شب
که گاهی که به ساعت نگاه میکنم میبینم مثلا 20 دقیقه خوابیدم و فکر کردم مثلا نزدیک صبحه .
فردا میخوام نهار مرغ درست کنم که زود آماده بشه . این روزها غذا پزون زده شدم اونم منی که عاشق غذا
پختن هستم . خوب آدم گاهی اینطوری میشه دیگه . البته الان که فکر میکنم میبینم دخترک سر شب بهم گفت
هوس ماهی کردم و شادیم نهار فردا پلو باشه با ماهی . حالا صبح ازش میپرسم چی دوست داره درست کنم .
خونه تمیزه ولی فردا میخوام جارو برقی هم بکشم که خیالم جمع باشه که آشغالی دور از چشم من نمونده .
یه کم رژیم غذاییم رو ول کردم ولی دوباره دارم کنترلش میکنم . این از هرچیزی برام مهم تره که یهو دوباره چاقی
غالب نشه .
از یه آدم هایی عصبانی هستم که دارم سعی میکنم به خودم کمک کنم تا عصبانیتم کم بشه .
یه سری کارهای نیمه تموم دارم که باید تمومشون کنم که میکنم ولی باید دوباره خودم و بندازم تو اون روالی که
نمیذاشتم اصلا کار نیمه تمام باقی بمونه .
فکر میکردم امسال فصل سرما بجای بخاری تو خونمون شوفاژ باشه اونم طبق شواهد امر و حرف هایی که تو
خونه پدر شوهرم زده میشد . ولی انگار باز امسال ما شاهد خشک شدن هوای خونه هستیم و میزبان بخاری.
هنوز ماشین نخریدیم و دیگه داره سخت میشه اونم فقط و فقط بخاطر دخمل خوشگلمون که داره بهش سخت
میگذره اونم حسابی .
واقعا که دخترکمون دیگه حسابی بزرگ شده و خیلی با سال قبل فرق کرده . حرف زدنش ، رفتارش ، منظق
کودکانه اش ، برخوردش با مسایل و ...........
امروز دلش میخواست پول ببره مدرسه و برای خودش خوراکی بخره . با اینکه من معتقد بودم خوارکی خانگی
باید بخوره ولی خواستم این تجربه جدید را هم داشته باشه چون تا حالا خودش با پول نرفته بود خرید کنه و
خودش انتخاب کنه و حساب کنه . به هرحال در نبود من خوب تونسته بود از پس این کار بربیاد . خدارو شاکرم .
امیدوارم همیشه از پس کارهیا خودش بر بیاد . شاید روزی من نبودم کنارش پس خوبه که بتونه قوی باشه و
عاقل .
پینوشت : نمیدونم تو پست های قبلی نوشتم یا نه ولی چون نمیتونم الان مرور کنم حالا مینویسم که یادم
بمونه که امسال همسرم فوق لیسانس قبول شد . البته من امتحان ندادم . شاید اگر امتحان میدادم الان جور
دیگری این پینوشت را مینوشتم .
فصل تنهایی...ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148