مبادا سهمش کم بشه از لاغری و خدایی نکرده ما بشیم مدیون ایشون .
البته خداییش حساب کنیم به حساب کتاب اون ما خیلی حالا حالاها مدیون ایشون
هستیم . شوهرم و میگم ها . حالا این چایی لاغری بد هم نیست . البته هنوز
مطمین نیستم از استرس این چند مدت من دارم لاغر میشم یا اثر چای میباشد.
مادرمون تهران بودن که فردا دارن میان . خداییش انقدر میره تهران و میاد حسابش
از دستم خارج میشه . دوتا میز واسه آباژور گوشه سالن خونه ما مدت ها بود
که انتظار آباژور رو میکشید . یعنی از همون موقع که وسایل و چیدیم قرار بود
بخریم که نشد . حالا مادرمون برامون کادو خریده و فردا میاره از تهران . بماند که
چقدر غرغر و تمسخر هم شنیدیم بابت این کادو از سوی شوهرمون .
امروز روز دختر بود و دختر ما خیلی حواسش نبود که کلا این مناسب چیه ولی
خوب ما رفتیم و بوسش کردیم و تبریک هم گفتیم .
امروز همش بیحال بودم و حدودای ساعت 6 یهو غش کردم و یه نیم ساعتی
خوابیدم . خواب که عرض کنم . خیلی وقته خواب از من فراری شده و من و خواب
شدیم جن و بسم الله . شب ها غصه میگیره منو که نمیتونم درست بخوابم .
حالا فکر کنین صبحش هم باید زود بیدار بشم . خلاصه که داستانی شده این
خواب من . آرزوی این مونده به دلم که بخوابم و یهو چشمامو باز کنم صبح شده
باشه اونم بسکه تا صبح بیدار میشم .
هوا هم که معلوم چش شده . یهو باد میاد یهو گرم میشه . خلاصه روزهای
خاصیه . هم حال و هوای خونه و هم حال و هوای دل من .
خانواده شوهر شمال هستن . ما هم گاهی پایین و گاهی بالا هستیم .
دانشگاه رو به اتمامه و نزدیک امتحان ها . خوبیش اینه که ترم کوتاه بود و بجز
یه استاد مزخرف بقیه خوبن .
یه عالمه حرف میخوام بگم ولی نمیدونم چرا لال مونی گرفتم . کلا پرم از بیقراری.
حرفم از یه عالمه زخمه که نه خوب شد نه حتی گاهی پانسمان . حالا سرشون
نیمه باز شده و دردش منو زمین گیر میکنه . اونهایی که از خیلی وقت پیش با
من و این خونه اومدن پیش میدونن از چی میگم و از کدوم زخم مینویسم .
فصل تنهایی...
ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152