نامه چهارصد و پنجم

خرید بک لینک
تابستان در شمال به گرم ترین روزهای خودش رسیده و رسما عین سونا شده

بیرون رفتن . دانشگاه ترم تابستان مسخره بود . هیچی نفهمیدم که هیچ حالا باید

یه عالمه درس هم بخونیم واسه امتحان اونم با وجود بعضی استادهایی که بینهایت

درک پایینی دارن .

رنگ موهام بلوند شده بود و حالا داشت اون رنگ خوبشو از دست میداد اونم بخاطر

تناژ قرمزی است که موهای من همیشه تو رنگ های روشن پیدا میکنه و من

اصلا دوست نداشتم . حالا بماند که همسرمان هم به حد کافی غرغر کرد و دلش

میخواست مشکی بشه موهامون ولی باز نشد که بشه و البته مامانم موهام و

رنگ کرد و حالا یه رنگی شده که نه روشنه نه تیره و تو مایه های دودی و زیتونی

و بلونده که خیلی دوستش دارم . البته کلا موهای من این مدلیه که بعد از رنگ

یا مش تا مدت طولاین همون رنگ نمیمونه ولی خوب بازم خوبه .

خانواده همسر رفتن تهران واسه یه عروسی و فردا از قرار معلوم پدر شوهرم برمیگرده

و مادر شوهرم نه .

مامانم شماله و این دو روز خونه ما .

یکشنبه یه مولودی دعوتم که فکر میکردم نرم ولی بعد که با خودم فکر کردم دیدم

برم بهتره . شاید ما هم حاجت گرفتیم . امروز داشتم با خودم درددل میکردم که به

خدا گفتم تو چقدر ماهی . من میدونم و یادم نرفته تو خیلی جاها حواست بوده به

من و همه چی دور و بر من . گفتم خداجون دستم و ول نکن . من فقط یه خدا دارم

اونم مهربون ترین خدای عالمه .

سعی میکنم هر روز با خدا حرفهامو بگم که نکنه روشو برگردونه از من .

دخترک وقتی مامانم اینجاست کاملا سرحاله . چه خوبه که مامانم و دارم حداقل .

مامانم دوتا آباژور خوشگل خریده واسه خونه من که میدونم بیشتر از من خودش

دوستشون داره . مرسی مامان . چه خوبه تو هستی . با اینکه من هیچوقت

برات دختر خوبی نبودم ولی تو ببخش .

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:24

صفحه بندی