بیرون رفتن . دانشگاه ترم تابستان مسخره بود . هیچی نفهمیدم که هیچ حالا باید
یه عالمه درس هم بخونیم واسه امتحان اونم با وجود بعضی استادهایی که بینهایت
درک پایینی دارن .
رنگ موهام بلوند شده بود و حالا داشت اون رنگ خوبشو از دست میداد اونم بخاطر
تناژ قرمزی است که موهای من همیشه تو رنگ های روشن پیدا میکنه و من
اصلا دوست نداشتم . حالا بماند که همسرمان هم به حد کافی غرغر کرد و دلش
میخواست مشکی بشه موهامون ولی باز نشد که بشه و البته مامانم موهام و
رنگ کرد و حالا یه رنگی شده که نه روشنه نه تیره و تو مایه های دودی و زیتونی
و بلونده که خیلی دوستش دارم . البته کلا موهای من این مدلیه که بعد از رنگ
یا مش تا مدت طولاین همون رنگ نمیمونه ولی خوب بازم خوبه .
خانواده همسر رفتن تهران واسه یه عروسی و فردا از قرار معلوم پدر شوهرم برمیگرده
و مادر شوهرم نه .
مامانم شماله و این دو روز خونه ما .
یکشنبه یه مولودی دعوتم که فکر میکردم نرم ولی بعد که با خودم فکر کردم دیدم
برم بهتره . شاید ما هم حاجت گرفتیم . امروز داشتم با خودم درددل میکردم که به
خدا گفتم تو چقدر ماهی . من میدونم و یادم نرفته تو خیلی جاها حواست بوده به
من و همه چی دور و بر من . گفتم خداجون دستم و ول نکن . من فقط یه خدا دارم
اونم مهربون ترین خدای عالمه .
سعی میکنم هر روز با خدا حرفهامو بگم که نکنه روشو برگردونه از من .
دخترک وقتی مامانم اینجاست کاملا سرحاله . چه خوبه که مامانم و دارم حداقل .
مامانم دوتا آباژور خوشگل خریده واسه خونه من که میدونم بیشتر از من خودش
دوستشون داره . مرسی مامان . چه خوبه تو هستی . با اینکه من هیچوقت
برات دختر خوبی نبودم ولی تو ببخش .
فصل تنهایی...ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145