نامه چهارصدم

خرید بک لینک
بعد از چندین سال نوشتن این وبلاگ اولین کامنت از سوی یک ناشناس برای من

اومد که حتی نتونستم منظور اصلیشو متوجه بشم چه برسه به این بخوام

در موردش حرف بزنم . بگذریم ....جالب بود برام که کسی با یکبار و دوبار خوندن این

وبلاگ منو قضاوت کرد .

روزهای تابستان امسال بیشتر شبیه پاییز شده برای ما . پر از باران و ابرو باد و سرد.

وقتی هم باران قطع میشه پر میشه از بوی نم و رطوبت تو هوا . خوب اینم نوعی

است در نوع خودش .

امروز چندمین جلسه استخر دخترک بود و من که اصلا حوصله بیرون رفتن تو این

بارون و نداشتم همت کردم و بردمش . البته مقاومت کرد و با اصرار من راهی شد.

منم اونجا نشستم تا تایمش تموم بشه و برگردیم که باز تو بارون عین سیل راهی

شدیم خونه . خدارو شکر که نهار امروزم و از دیشب آماده کرده بودم که خورشت

قیمه بود و خدارو باز شکر که پدر شوهرم هم خورد و خوشش اومد . مادر شوهرم

تهرانه و من مثل همیشه حواسم به پدر همسر هست . و البته که شکایتی هم

ندارم . از وقتی پدر خودم فوت کرده یه جورایی دوست دارم یه کسی باشه که

بتونم خیال کنم پدر منم هست و البته که ایشون شاید هرگز این حس من و متوجه

نشن .

دلم بدجور این روزها شور میزنه انقدر که از ترس کابووس شب ها یکی در میون

قرص میخورم که راحت بخوابم . یکی انگار نصفه های شب جلوی نفس هامو میگیره.

دوباره ذکر های سنگین شروع شده و این تنها چیزیه که میتونه منو بیشتر از هرچیزی

آروم میکنه . امروز صبح خیلی زود همسرم رفت دنبال کارهای پزشکی برای همون

پرونده ایی که شوهرم پارسال همین موقع ها تا پای مرگ برد و برگردوند و یه

بی مبالاتی از طرف یه دکتر داشت خیلی اتفاق هارو رقم میزد . هنوز نمیدونم

سرانجام پرونده به کجا میرسه ولی از خدا میخوام همه چی خوب پیش بره . همین

این روزها باز با خودم تکرار میکنم تو باید قوی ترین باشی . مثل همه این 8 سال

زندگی که قوی بودی . و واقعا به نظر خودم بودم . نظر شماها که همیشه همراهم

بودید رو نمیدونم .

دارم وزن کم میکنم و همسرم و بقیه این و متوجه شدن . خوبه ها . آدم وقتی

میبینه اراده اش هنوز پابرجاست خوشش میاد .

یه دوست که خیلی قدیمی بود واینجا پیداش کردم اومد خونمون و من خیلی وقت

بود که باید دعوتش میکردم و خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر میکردم برگذار شد.

بماند که اون روز شوهر محترم بنده چنان استرسی به من وارد کرد سر یه مسئله ایی

که خودم مونده بودم چطور دارم پذیرایی میکنم . ولی بعدش که دوستم رفت من

2 تا قرص آرامبخش خوردم و فقط خوابیدم . مامانم اینجا بود و بهش گفتم مامان جان

من باید برم بخوابم . و مامانم میدونه دخترش که عاشق بیدار بودنه و مقاوم در مقابل

خواب وقتی میگه باید بخوابم یعنی چی .

امروز هم بعد از استخر که اومدیم خونه یه دوست دانشگاه زنگ زد و من و یه دوست

دیگمون رو برای عصرونه دعوت کرد و رفتم . به خودم رسیدم و وقتی رسیدم اونجا

اولین جمله هایی که شنیدم این بود که وای ...تو چقدر همیشه سرحالی . ما خسته

و کسل و حوصله نداریم یه شونه کنیم موهامونو اونوقت تو حتی عجله ایی هم که

میای باز به خودت میرسی . و من تو دلم گفتم این ترفند و خیلی وقته یاد گرفتم که

در سخت ترین روزها هم همه چی خوب جلوه کنه .

یه ترس نهانی تو زندگیم هست . یه ترس مشترک بین من همسرم بخاطر یک

مشکل . هردومون نگرانیم ولی هردومون میخوایم خودمونو نبازیم . امیدوارم این

مشکل هم حل بشه . ولی بهش گفتم من دارم زور های آخرم و میزنم . از من توقع

5-6 سال پیش رو نداشته باش .

به خونمون نگاه میکنم . بعد میشینم با خودم میگم چقدر منتظر بودم خونه خودم

باشم . چقدر برای این خونه نقشه ها داشتم . چقدر آرزو ساختم تو ذهنم برای این

خونه .....ولی چرا این خونه آرامشی توش نیست ؟ چرا نمیتونیم لحظه ایی لذت

ببریم ؟ یعنی بلد نیستیم ؟ یعنی نمیشه ؟ نمیدونم . ولی راه میرم و میگم خدایا

شکرت . خدایا من تورو یادمه همیشه . خدایا من میدونم چقدر راه اومدی همراهم

تا به اینجا برسم . میگم خدایا نذار همه چی داغون بشه . خدایا من الان یه دختر

دارم که بیشتر از خیلی از دختر بچه های همسن سالش میفهمه . منو مقابل همه

کنجکاوی های اون تنها نذار . اون دسته از دوستانی که همیشه با من همراه بودن

معنی این حرف ها رو با خدا بهتر متوجه میشن .

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:24

صفحه بندی