نامه چهارصد و نهم

خرید بک لینک
نزدیک چهل سالگی که میشی نمیدونی دقیقا باید خوشحال باشی یا ناراحت ....

ولی من فکر میکنم چهل سالگی دقیقا سنی است که دیگه هیچ کس نمیتونه بگه بچه بود ، هیچ کس نمیتونه

بگه تجربه نداشت ، هیچ کس نمیتونه انگشت اشاره رو به طرفت بگیره که تو نفهمیدی ... شایدم اگه خیلی

با عرضه باشی بشه یه مرحله از زندگیت که بزرگ بشی اونم در نوع خاص و بی نظیرش . آدمهای زیادی رو

میشناسم که سن چهل سالگی رو رد کردن و هیچ تغیییری نکردن که هیچ ، یه اصرار عجیبی به درجا زدن تو

همون سن قبلیشون داشتم . درجا زدن تو همون عوالم ناپختگی و جوونی . سن چهل سالگی یعنی میری

تو جرگه آدم های میانسال .

و من هنوز به این سن خاص نرسیدم . اما با جرات میتونم بگم نگران رسیدن هم نیستم .

امروز صبح من وارد 39 سالگی شدم و در واقع 38 رو تموم کردم . حالا الان 38 سالمه یا سی و نه دیگه خیلی

اهیمت نداره .

تو این سن تونستم تجربیات زیادی داشته باشم که خیلی هاشون خیلی خیلی بدردم میخوره . تو این سن

میتونم یه مارد باشم با همه مسئولیت هاش و شاید میتونست این قسمت قضیه نبود . تو این سن میتونم

بگم به تشویق شوهرم رشته ایی رو خوندم که هرگز فکرش و هم نمیکردم بخونم و این خیلی برام خوبه که

کاری انجام دادم که براش برنامه ریزی نداشتم و تونستم انجامش بدم .

5 سال پیش یادم نیست درست روز تولدم چی کار کردم و تو چه شرایطی بودم ، ولی قطعا این جایی که

وایستادم هرگز تو برنامه ریزی ام نبود .

تو این سن میتونم بگم خدایا شکرت که انقدر به من زندگی دادی تا بتونم کلاس اول رفتن دخترکم و ببینم .

دیشب مهمون داشتیم و همون مهمون های همیشگی خونه ما ( پسرخاله شوهرم همسرش و پس شیطون

و شلوغشون و و البته پسردایی همسر که از تهران اومده بود . گرچه از این معاشرت های تکراری کمی تا

قسمتی خسته ام ولی به هرحال این هم شرایط ایجاب میکنه و گاهی نمیشه جلوی شرایط و گرفت .

دیروز عید قربان بود و من خوشحالم که شب تولدم یه همچینی روزی بود .

چند شب پیش همسرم خواب دندون دید . دندون عقبش که هروقت خواب دندون میبینه حتما یه اتفاق بد

پیش میاد که به تجربه رسیده اون اتفاق خبر فوت هست . و امروز صبح دوست صمیمی اش اس ام اس داد

که خواهرم فوت کرد . البته مریض بودن و سن زیادی نداشتن . حالا میخواد بره تهران که خوب باید بره .

چهارشنبه یا پنج شنبه صبح زود مهمون دارم از تهران . برادرم اینها و پسرداییم و خانومش . جمع خوبی

هستیم برای خوش بودن اگه خدا بخواد .

چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه و فندق کوچولوی ما میره کلاس اول . به جرات میگم که من بیشتر از اون

میترسم از این تغییر بزرگ برای دخترک .

مخصوصا که سخت گیری های همسرم که در مورد مدرسه دخترک وجود داره به نوعیی آزاردهند هست .

ولی خوب چاره ایی نیست . تو این عصر مدرنیته و توافق های زندگی مشترک خونه ما کاملا مرد سالاریه .

از هر جهت که فکرشو بکنیم . از بیدار شدن صبحمون گرفته تا هر تغییری تو خونه و یا حتی پذیرایی از مهمون

که مخصوص خانوم خونه هست . کلا همه چی یه طور عجیبی باید از فیلتر شوهرمون رد بشه تا تایید بشه .

یعنی تو هیچ قضیه ایی نیست که از صفر تا صد قضیه به من مربوط باشه . تصمیم نهایی همیشه با مهر تایید

شوهرمون راست و ریست میشه .

دیشب تولدمون بود ولی خودم نخواستم عکس بگیرم . نخواستم کیکی فوت کنم . نخواستم برنامه خاصی

باشه . در این حد که مهمون ها که اومدن جا خوردن .......

هوای این روزها هم که خنک و تقریبا بارونی شده . کمر گرما شکسته و حالا دیگه میریم به سمت خنکی

پاییز و بارون های عصرانه و پنجره های باز و تکان های پرده های حریر . من عاشق پاییزم . عاشق زردی

این روزهام و جور خلاء بین فصل ها . نمیدونم ولی فکر میکنم جالبه که متولد تابستان باشی و عاشق پاییز

که البته شاید این خاصیت بدنیا اومدن تو روزهای آخر تابستان باشه .

خوب دیگه چیزی ندارم که بنویسم فقط خواستم ثبت بشه امروز تولد من چطور خواهد بود گرچه هنوز اول روز

است بهتر بود این پست در آخر روز نوشته میشد .

خدارو چه دیدید ، شاید آخر شب هم ثبت انجام بشه .

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:24

صفحه بندی