نامه چهارصد و هفتم

خرید بک لینک
این روزها انقدر آدم خبر بد میشنوه که انگار یه جورایی لمس شده دیگه . به هر حال انگار هر روز آدم قراره قوی تر بشه .

از امروز امتحان های ترم تابستانه من شروع شد . دیشب نزدیک های صبح من یهو از صورت درد بیدار شدم . تا حالا صورتتون درد گرفته آیا . یعنی فک پایین و تمام دهان من درد میکرد . نمیدونم چی شد خوب شد ولی انقدر خوابم

میومد که یهو دوباره خوابم برد . اولش خیال کردم دندون درد گرفتم ولی دندون درد نبود . منم رفتم تو دستشویی

و انقدر محکم مسواک میزدم که باورتون نمیشه . انگار اون محکم مسواک زدن درد و آروم کرد . هر دردی بود

دندون درد نبود . میدونم .

هوا هم که حسابی گرم و شرجی . امتحان خوب بود . من این امتحان هارو بدم تا آخر تابستون باید یه 5 واحد

هم معرفی به استاد بگیرم و زود امتحان اونها رو هم بدم و دیگه تمام . دلم میخواد وقتی تموم شد یه کادوی

خوب به خودم بدم . نمیدونم چی ولی دوست دارم از خودم تشکر کنم . البته که خیلی از این روزهای درس

خوندن میخواستم بزنم زیر چوب ارباب و ول کنم و برسم به زندگیم ولی شوهرم خیلی مخالف بود و خیلی

جاها وایستاد که نمیشه . الان درسم که تموم بشه میخوام بگردم دنبال کار اونم به روش خودم . روش من

چیه ؟ اینه که به هر ضرب و ضوربی کار پیدا میکنم اونم به روش کاملا پررو بازی .

هنوز ماشین نخریدیم . ولی من دارم همش انرژیشو میفرستم که بخریم . بدون ماشین یعنی سخته ها

اونم تو تابستون شمال و شرجی و عرق کردن و هی رفت و هی آمد .

دخترک میره استخر و دیگه با کمربند میره تو گودی که البته خیلی پروسه وارد آب شدنش سخت بود . ولی حالا

عاشق اونجاست و دلش نمیاد بیاد از آب بیرون .

مامانم شماله و من اغلب میارمش خونه خودمون . با خودم میگم اگه خدایی نکرده بعد عمری اتفاقی براش

بیوفته زبونم لال من همش حسرت میخورم چرا کمتر پیش من بود .

چند روز دیگه تولد دخترکمونه و من هنوز تصمیم نگرفتم که براش تولد بگیرم یا نه ؟ واقعا برام سخته . هم از

نظر هزینه هم از نظر مهمون داری کردن اونم یه عالمه بچه . از طرفی میبینم خودش خیلی دوست داره .

خلاصه که موندم چه کنم .

از طرفی هنوز نتونستم یه استراحت خوب تو این تابستون بکنم . مهرماه هم که شروع بشه میدونم دیگه

نمیشه همینطوری الکی رفت تهران . خلاصه که گیج شدیم حسابی .

مادر شوهرم تهرانه و پدر شوهرم ییلاق . برادرم هم داره میاد شمال واسه کار خودش و شب هم میاد اینجا .

این روزها خیلی سعی میکنم آروم باشم و با شوهرم رابطمون بدون استرس باشه . گاهی میشه و خیلی

وقت ها نمیشه .

امتحان ها تموم بشه میخوام یه تمیز کاری اساسی بکنم خونه رو .

لباس مدرسه دخترک رو هم سفارش دادیم و رنگش آبی فیروزه ایی است . جنس پارچه لباسش پارسال

خیلی بد بود . شکل و شمایلش هم اصلا چیز خاصی نبود . انشالله امسال بهتر باشه ولی رنگش و خیلی

دوست داشتم . یه شب میخوام اگه بشه یه دوست و با شوهرش دعوت کنم خونمون . اگه همه چی خوب

پیش بره و شوهرم هم اوکی باشه البته .

دلم دلمه فلفل میخواد که منتظرم امتحان ها تموم بشه و پدر شوهرم هم اینجا باشه درست کنم چون اون

خیلی دوست داره .

این روزها خیلی نگران برادر شوهرم هستم پیرو همون مشکل چند تا پست قبلی که نوشتم .

منتظرم یه کم هوا خنک بشه برم پیاده روی . عاشق پاییزم انگار نه انگا من زاده تابستانم .

خونه پسرخاله همسر و خانومش دیگه داره آماده میشه . این خونه ماجراها داشت و حالا داره تموم میشه .

آخر هفته هم اونها پیش ما بودن و تقریبا تا دیشب ما شلوغ بودیم تو خونه .

فردا امتحان ندارم ولی پس فردا باز یه امتحان سخت .

این روزها حوصله ندارم برم دریا و استخر روباز ، در نتیجه برای کمی تفنن رفتیم بالا پشت بام و برای خودمان

آفتاب گرفتیم و بسی هم برنزه شدیم .

اگه مظمین نبودم فکر میکردم باردارم ولی انقدر این روزها هوس های عجیب و غریب میکنم که بیا و ببین .

امروز هوس آش رشته کردم ولی کو حس درست کردنش

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:24

صفحه بندی