نامه ی ششصدو نود و یک

خرید بک لینک

۱ دی ماه

دیشب یلدارو رفتیم خونه ی همسایمون پریسا اینها. بد نبود . خوبه من بلدم نقش آدم شاد و بازی کنم یا مثلا حفظ ظاهر کنم ، به کمک این هنرم و آرایش هیچ کس از درونم خبردار نمیشه خداروشکر.

حدود ۱۱ اومدیم خونه و بعدش هم خواب .

جمعه دیگه باید برم شمال . چون هم امتحان های دخترک شروع میشه هم دیگه حتما همین روزا ابلاغ من میشینه تو سیستم .

خداکنه جاده ها خوب باشن . نگرانم . 

رفتنم همیشه با یه عالمه چالش روبرو هست . دلم نمیاد بذارمش برم ، نمیدونم چی میخوره ، چی کار میکنه ولی از طرفی هم میدونم در نبود من راحت تره ، آزادی عملش بیشتره ، حداقل مجبور نیست برای اینکه کمتر با هم یکی بدو کنیم دیرتر بیاد خونه . از اون طرف هم میدونم کسی و داره سرش گرم باشه ، اینه که همیشه موندنم و رفتنم با چالش روبرو هست . زندگیمون انقدر پر چالش بوده و هست تو این سالها که گاهی دلم میخواد زمان متوقف بشه .

امروز باید دخترک و ببرم کلاس و بعدش مامانم و ببرم خونه خانوم پسرخاله ام که پدرش فوت شده ( سمانه) . از اون ور احتمالا شوهرم و بردارم بیام خونه .

فردا هم دخترک و ببرم خونه ی مادربزرگش که با پسرعمه و دختر عمه اش بازی کنه و کادوهای اونهارو بده .عصر هم برم دنبالش .

دلم آشوبه همش . صدقه هم دادم ولی این نگرانی ها مریضم کرده . از اون بیشتر اینکه حال روحیم برای شوهرم مسخره است و هیچ وقت عمیقا درکت نکنه بیشتر حالم و بد میکنه .

ساعت ۱۰:۳۰

از خونه ی سمانه حدود ۸:۳۰ اومدیم . نمیدونم چرا عصبی بود ، شایدم غمگین ، منم غم زیاد دارم ولی تا جایی که بلدم غمم و قایم میکنم ، براش صبحانه آماده کردم تو یخچال گذاشتم بخوره ، شام نخورد ، گفتم شاید نصفه شب گرسنه بشه بخوره . 

دلم خیلی گرفته . سعی میکنم خودم و آروم نگه دارم .

۴ آذر 

پنج شنبه شب یعنی دو شب پیش دخترک رفت خونه ی مادربزرگش پیش اونها و دختر عمه و پسر عموش . قرار بود شب برگرده ولی نظرش عوض شد و شب موند . من و شوهرم و هم رفتیم بیرون و بعدش هم شام رفتیم رستوران مهاراجه تو شیخ بهایی . خیلی گرون بود ولی غذاش خوب بود . منم که طبق معمول رو گرون بودن غذا گیر میدم .

مامانم خونه تنها بود و ما حدود ۹ اومدیم خونه . جمعه قرار شد شب با لیلا دوستم بریم شام بیرون و تولد پسرش و سورپرایز کنیم . رفتیم کیک سفارش دادیم و رستوران گود هم رزرو کردیم .شب حدودای ۷ قرار داشتیم و رفتیم و شام خوردیم و یهو کیک و آوردن و رادوین حسابی جا خورد و به معنای واقعی سورپرایز شد . انقدر خوشحال شدم که نگو . خوشحال کردن دیگران چه بچه چه بزرگ همیشه حالم و خوب میکنه .

شب موقع برگشتن رفتیم خونه ی لیلا اینا و یه قهوه خوردیم و رفتیم خونه . با اینکه صبحش سر این برنامه یه کم بحثم شد با شوهرم ولی ازش ممنونم شرایطی فراهم کرد که بتونم یه بچه رو اینطور خوشحال کنم . اگر اون کمکم نمیکرد نمیتونستم . هم از لحاظ وقت هم هزینه اون خواست که شد این کارو بکنم .

رسیدم خونه ساکم و بستم و حدودای ۲ خوابیدم . صبح از جاده استعلام گرفتم دیدم تازه میخواد برف و بارون شروع بشه . حدود ۸ راه افتادیم و نزدیک های ۱۱ رسیدم نوشهر .

خونه که برمیگردم جاش خالیه ، هنوز بعد از این همه مدت جای خالیش برام محسوسه . شرایط فعلا اینه ولی واقعا سخته. بحث تهران و شمال نیست اصلا . بحث اوضاع و احوال خسته کننده است. نمیخوام ناشکری کنم ، میدونم همینکه تهران با همیم جای شکر داره ولی اینکه هربار که میام احساس میکنم باید اونم تو این خونه باشه و نیست حالم و بد میکنه .

قطعا اون شبیه من به ماجرا نگاه نمیکنه ولی میخوام بگم گاهی آدمها هرچقدر تلاش میکنن باز نمیتونن به شرایط عادت کنن . 

میگه دیگه شمال و دوست نداره ولی من مطمینم دلش برای خونمون ،برای اتاقمون تنگ شده .

حموم کردم ، نماز خوندم و در سکوت نشستم . گاهی واقعا نیاز دارم به این سکوت محض.

فردا مادرشوهرم اینا میان شمال . 

۷ آذر 

نوشهرم . اومدن ماشین لباسشویی و ظرفشویی و دیدن . ماشین لباسشویی مشکل داره .صبح اومدن بردن کارگاه . حدود ۲ میلیون خرج داره . ماشین ظرفشویی هم یه قطعه اش و همینجا درست کردن یه قطعه اش هم تو درش هم که باید پیدا کنن بیارن درست کنن .

خرج پشت خرج . بلاخره با این تابو روبرو شدم . خیلی وقت بود میترسیدم درستشون کنم ، میترسیدم هزینه اش اجحاف باشه به مردی که خودش نیست تو این خونه و زندگی .

تنهام . کارهارو خودم انجام میدم ، برای چندمین بار خودم و به خودم ثابت میکنم ، با اینکه شوهرم هرگز و هرگز قوی بودنم را به رسمیت نمیشناسه .

دیشب تا دیروقت بیدار بودم ، داشتم فکر میکردم عشق و احساس داشتن به یه نفر دیگه همیشه حال آدم و خوب میکنه ، همیشه احساس خوشبختی و به آدم میده حتی اگر در بدترین شرایط باشی .

داشتم فکر میکردم با گذروندن اون همه چالش و بالا و پایین تو این زندگی به ندرت وقت پیدا کردیم با هم عاشقی کنیم ، خشم هامونو بذاریم کنار و به هم عشق بدیم ، شرایطمون همیشه عجیب غریب بوده ، فرصت کم بوده ، داشتم فکر میکردم شاید یه روز برسه که بتونیم کنار هم فقط بخاطر همدیگه باشیم ، حتی اگه سنمون بره بالا ، اینکه خجالت نکشیم که دیگه زمانش گذشته ، اینکه باور کنیم تنها چیزی که میتونه حالمون و از حال بد به خوب نجات بده همون احساسی هست که باید نذاریم بمیره .

و اگر روزی واقعا هرکدومون باور کردیم حسی وجود نداره بی سروصدا و جنجال بریم .

شاید اگر این حرفهارو حتی چشم تو چشم به شوهرم بگم برگرده بگه یه کم دیر فهمیدی یا چه فکر آزادی داری یا حتی بگه چه حوصله ایی داری ، ولی من به شدت ایمان دارم به اینکه تنها چیزی که میتونه زندگی رو سرپا نگه داره احساس واقعی دو نفر به همدیگه است و بس .

هنوز خبری نشده از دادگاه ، دارم سعی میکنم نگرانیمو کنترل کنم ، یه نامه از شورا گرفته که تایید کنه خودش نیست حدود دوساله . امیدوارم مفید باشه .

مادرشوهرم اینها پایین هستن . منم سرم تو لاک خودم هست .

فعلا شمالم ، هم بخاطر درس دخترک و امتحان ها هم ماشین لباسشویی که تکلیفش معلوم بشه .

۱۴ دی ماه

نامه ی دادگاه به من ابلاغ شد . آخرین مهلت شنبه است و ما شنبه میریم دادگاه . دلم میخواست زودتر برم ، این کابووس تموم بشه ولی مجبورم صبر کنم تا شنبه .

روزهارو میگذرونم بدون هیچ انگیزه ایی . انگار زمان تقسیم میشه مدام به قبل از اتفاق ها و بعد از اتفاق ها . اتفاق هایی که تمومی ندارن .

و این تقسیم ها مدام تکرار میشن . 

پنج شنبه میخوایم بریم سرخاک پدرم . بخاطر سالش . مامانم عدس پلو درست میکنه تقسیم میکنیم ، منم قرار شد به رعنا کارگر خاله هما کمک کنم . هوا آفتابیه و به غیر از دیروز که بارون شدید اومد دیگه بارونی نبود . یه شب هم رفتیم خونه ی پرستو اینا و زود اومدیم . مادرشوهرم اینا پایین هستن ولی خیلی رو فرم نیستن .

شوهرم میخواست بیاد شمال خونه ی مامانم یا مثلا هتلی یا ویلایی ، ولی اصلا صلاح نیست . به حد کافی استرس دارم و این مسئله استرس مضاعف داره .

خبری خوش از خوشنویسان نیست . انگار شوهرم ۵۰ تومن داده بهش ولی گفته ۱۰۰ بده تا کار شروع بشه .

البته شوهرم کلا دیگه آدم قبل نیست ، اون آدمی که همه چی و راست میگفت ، قطعا نه بخاطر منه و نه اینکه بخواد به من دروغ بگه ، از بس به بقیه تو کارش دروغ گفته این شده براش عادت . واسه همین یه بار میگه خوشنویسان گفته ۱۵۰ بده کار شروع بشه یه بار میگه گفته ۱۰۰ بده .

دلم گرفته که اینم عادیه . 

موهای سفیدم دراومده و بعد از دادگاه باید رنگ کنم .

فعلا فقط صبر و صبر و صبر .

۱۸ دی ماه

امروز صبح رفتم دادگاه ، بله ، بلاخره دادگاه رفتم ، دادگاه نیابت ممد مشیری ، با اون حجم استرس ،با اون همه نگرانی برای من و شوهرم ، وکیلم تازه ۸:۳۰ صبح رسید نوشهر ، دادگاه اولش خلوت بود بعد شلوغ شد ، نوبتمون شد ، رفتیم تو ، تمام بدنم میلرزید ، توضیح خواست ، سوال کرد ، همه رو جواب دادم ، در واقعی ترین حالت ممکن خودم جواب میدادم ، نه نقشی نه بازیی بود ، گریه ام هم میگرفت ولی جلوی خودم و میگرفتم ، قاضی فهمید دروغ نمیگم ، فهمید من هیچ کاری نکردم ،همین کافی بود ، قاضی جوون بود ،نمیدونم از جوونیش بود یا دلش سوخت واقعا که نهایت تلاشش و کرد ، تا جایی که میتونست راهنمایی کرد . کارمون که تموم شد انگار یه کامیون از روی من رد شده بود ، در این حد که رسیدم خونه مجبور شدم کمرم رو ببندم ، گردنم گرفته بود ، پاهام انگار ده کیلومتر راه رفته بودم ، فقط تونستم یه چایی بخورم برم بخوابم ، دیشب تا خود صبح بالای ده بار بیدار شدم ، سیگار کشیدم باز خوابیدم ، رفتم تو بالکن ، راه رفتم ، دیگه ساعت ۶ بلند شدم .

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود به جرات ،شوهرم تهران بود ، اونم نگران بود ، ولی چه فایده ، ما از این روزها و شبهای نگرانی زیاد داشتیم ، اما هرگز عبرت نشد . 

فایزه و عسل و مامانم خونه ی ما هستن . نیاز شدید به سکوت دارم . 

به خلوت بودن ، به اینکه با خودم خلوت کنم .

امروز با خودم فکر کردم و گفتم : بس نیست این همه سال تنش؟

خونه ، ماشین ، طلا ، امکانات ، خونه ی تهران ، همه رو رها کن و بیا بیرون از این رابطه ی مریض ، دیگه بسه

مخصوصا که الان دخترک بزرگ شده و من اطمینان دارم بع راحتی میتونه انتخاب کنه و بخاطر ژن قوی اونها که بی خیال هست میتونه راحت با شرایط کنار بیاد .

فصل تنهایی...

ما را در سایت فصل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:39

صفحه بندی