کردن و ذکر گفتن و قرآن خوندن میگذره و این خودش برام خیلی آرامبخشه . یکی از اقوام خانواده همسر
فوت شدن که فکر کنم پسرخاله پدر شوهر بود و رفتیم ییلاق و زود برگشتیم .
ماه رمضان رو به نیت خدا و دل خود خود خدا روزه میگیرم و ته تهش واسه آرامش خودم و نیت های دلم .
فردا شب مهمون دارم و افطاری میان . کلا ثواب مهمون افطاری خیلی بالاست .
خواهر شوهرم زایمان کرد امروز نزدیک های ظهر . با اینکه همه برای این زایمان نگران بودن ولی فعلا که
همه چیز خوبه .
امشب هم رفتیم خونه برادر شوهرم و اونجا افطار کردیم و برگشتیم .
خسته ام در حدی که مثل خیلی از این مدل شبها فکر کنم از خستگی نتونم بخوابم . طرف های عصر
رفتیم با جاری بچه برادر شوهرم که مریض بود بردیم آمپول زدیم و انقدر از من انرژی رفت که انگار بچه خودم
داشت آمپول میزد . کل بیمارستان و گذاشت رو سرش . دخترک خودمون هم که دست کمی از اون نداشت
و یکی باید دخترک مارو جمع میکرد که مثلا من میترسم و .....
قراره شنبه بریم دیدن خواهر شوهر و نوزاد تازه به دنیا اومده . براش یه دستبند خریدیم که انگار برادر شوهر
و جاری هم دستبند خریدن .
مامانم شماله و شنبه مهمون داره از ارومیه .
این روزها بنا به دلایلی بهم ریخته ام ولی دارم سعی میکنم خوب باشم . از اون مدل خوب ها ثانیه به ثانیه
دارم خودم و کنترل میکنم .
دلم میخواد فردا کارهای مهمون ها رو برای شب زود تموم کنم بتونم ظهر بخوابم چون کمرم چند روزی است
داره بازی درمیاره برام.
تو بالکن چند تا گلدون جدید گذاشتم و یه میز و صندلی هم برای بالکن از تو سایت دیوار خریدیم که وقتی
بیاد رنگش میکنم و جون میده واسه شبهای تنهایی من و خلوت من .
حوصله مهمون های فرداشب و ندارم چون خود اون مهمون ها پروسه ایی هستن از سروصدا . اما چاره
چیه که همسرم هربار که این مهمون ها میان میگه بگیم تموم بشه بره پی کارش دیگه . ولی هنوز به
ده روز نکشیده باز زمزمه دعوت میاد .
راستی دو تا آباژور هم خریدم واسه اتاق خواب که اونم هنوز نرسیده . از اون سفید نقلی ها .
راستی برادرم اینها امروز قرارداد خونه جدید و که پیش خرید کردن و بستن و انشالله تا آخر سال تحویل میدن.
بعدشم رفتن همون طرف ها یه خونه اجاره کردن که فعلا بشینن تا خونشون به سلامتی حاضر بشه .
دیروز اسباب کشی کردن و من خیلی خوشحالم .
همش دلم میخواست خودم درآمد داشتم و میتونستم برای خونه جدیدشون یه عالمه چیزهای خوشگل
بخرم .
خواهر شوهرمون اتاق وی آی پی گرفتن تو بیمارستان و بماند که من از اتاق وی آی پی چقدر خاطره
تلخ دارم سر زایمان دخترکمون .
خدا هست و من هستم و همه اونهایی که تو این زندگی 8 ساله پاشون و گذاشتم رو دل من هم هستن .
همین بس که خدا میشنوه و خوب بیننده ایی است .
فصل تنهایی...