و دختر خاله همسر گذروندیم و از شب قبل من دسر و آش درست کردم که با
خودمون بردیم . تا عصر حدودای ساعت 6 اونجا بودیم و با اینکه بقیه میخواستن
برن بیرون ولی با این هوای سرد امکان نداشت .
بعد با تعارف بی موقع همسر به دخترخاله و پسر خاله اش ما شدیم میزبان و
یه جمع بی موقع تو خونه ما دور هم جمع شدن .
حالا این میون من بودم و نگرانی بابت فردا که دخترک باید میرفت مدرسه
و هنوز حمومش نکرده بودم و یه عالمه نیاز به استراحت و سکوت .
خلاصه که شام سوسیس و تخم مرغ و یه کم شب نشینی و حدودای ساعت
10:30 رفتن . البته به محض اومدن خونه به پدر خانواده گفتن دخترک و حموم
کرد و یکی از کارها انجام شد .
حالا من موندم و خستگی و ذهن خراب که ناشی از اتمام تعطیلات و شروع
شدن جریان عادی زندگی است .
تعطیلات عید و دوست ندارم ولی با تموم شدن تعطیلات انگار همه رنگ ها
میرن کنار و من میمونم و یه عالمه خاکستری و سیاه و سفید .
اینم از پایان تعطیلات و سیزده بدر سال 96 و حالا میریم که داشته باشیم یه
سال پر فراز و نشیب رو .
امسال اولیت برنامه ام شروع جذب و مطالعه بیشتر و عملی کردن از این طریق
است . ببینیم چقدر موفق میشیم.
الان که دارم پست و مینویسم به شدت بارون و باد میاد که امیدوارم پیرو این
بارون ها سال پر برکتی برای همه باشه .
فصل تنهایی...