ولی نمیدونم چرا همش فکر میکنم بعد از اون پست یه پست جدید گذاشتم .
به هرحال حالا یه سری روزمرگی هارو ثبت میکنم . دخترکمون میره مدرسه همچنان تا آخر اردیبهشت و
بعدش یه جشن کوچولو تو مدرسه دارن که برای سواددار شدنشون میگیرن . قراره مادرها هرکدوم
یه چیزی آماده کنن ببرن که من هم ساندویچ میبرم براشون .
یه مسافرت سرعتی به تهران داشتیم و امروز برگشتم . هفته سختی پیش رو داریم ولی من همچنان
توکلم رو از دست ندادم .
مدام دارم ذکر میفرستم و قرآن ختم میکنم . انشالله امام زمان عیدی منو بده و دل همه رو شاد کنه .
برادر شوهرم تهرانه و خانومش هم همینطور . مادر شوهرم هم تهرانه و پدر شوهرم اینجاست .
هوای تهران خیلی گرم بود انقدر که من ناراحت شدم واسه دخترکمون تاپ نبردم . ولی امروز که برگشتم
شمال دیدم اینجا هوا کاملا خنکه . هوای ابری و نیمچه بارانی .
برادرم شاید بتونه خونه بخره . اطراف تهران . بینهایت خوب میشه و من هم برای اون و هم برای همه
کسایی که دلشون میخواد خونه دار بشن آرزوی خیر میکنم . بینهایت از خوشحالی بقیه شاد میشم
و نمیدونم این و باید بذارم به حساب حسن رفتار یا ایرادم .
دلم یه مسافرت میخواد از نوع بی دغدغه . از اون مدل مسافرت ها که صبحش با لخند و یه دل آروم
بیدار بشم و دستام و بگیرم بالا و بگم حدایا خیلی ممنون .
اوضاع خونه آرومه . اما خانواده همسرم و ما خیلی هم آروم نیستیم .
دلم میخواد برای دخترکمون تولد بگیرم امسال و دلش حسابی شاد باشه . اما هرگز نمیتونم حدس بزنم
تا اون موقع اوضاع چطور خواهد بود .
دیگه این هفته که دخترک بره مدرسه صبح زود بیدار شدن هاش تموم میشه و تصمیم دارم یه عالمه
روزهای شادی داشته باشه .
اگه بتونیم میخوام براش برنامه ریزی کنم که بره کلاس های مختلف .
آهان راستی یه چیزی رو یادم رفت ثبت کنم اونم دغدغه های این روزهای دخترک هست که من و مجبور
کرد ببرمش پیش مشاور . اونم این مسیله است که به شدت اصرار داره به اینکه براش یه خواهر یا یه
برادر به دنیا بیارم . البته که هنوز من مقاومت میکنم و همچنان دلم نمیخواد بچه ی دیگری داشته باشم .
خواهر شوهرم نیمه خرداد زایمان میکنه و یه دختر به دنیا میاره . بعدش تعداد نوه های خانواده های همسر
میشه 2 تا پسر و 2 تا دختر .
مامانم شماله و سرماخورده .
خدایا دل همه بنده هاتو شاد کن دل من رو هم شاد کن .
سپاسگذارم .
فصل تنهایی...